| 
امتداد خاکريز پر بود از سنگرهاي کوچک و بزرگ. آن شب برخلاف شبهاي پيش، از آتش دشمن خبري نبود. هلال کوچک ماه، گاه و بيگاه خودش را پشت تکّههاي ابر پنهان ميکرد. فرمانده گردان نيروها را در حسينيه قرارگاه جمع کرد:
ـ برادرا يه صلوات بفرستند!
فرمانده به نقشه روي ديوار اشاره کرد. جهتي را نشان داد و گفت:
ـ ساعت يک نيمه شب حرکت ميکنيم؛ از اين مسير. خوب دقت کنيد! اين معبر ديشب به وسيله بچههاي اطلاعات عمليات شناسايي شده. بايد تا ساعت 4 صبح به گردان حضرت معصومه ملحق بشيم. اگه موفق نشيم، فردا دشمن محاصرشون ميکنه. قيچي ميشن، ارتباطشون با نيروهاي خودي قطع ميشه. به حول و قوه خدا، سه ساعته به مقصد ميرسيم. يک ساعت وقت داريد آماده شيد. راستي، وصيتنامه فراموش نشه! بهشتيا صلوات دوم را بلندتر بفرستن!
ـ اللهمَّ صَلِّ علي مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد.
* * *
نيروها پشت سر هم به ستون يک حرکت ميکردند. بيابان در سکوت محض بود. ناگهان منور عراقيها در آسمان شب درخشيد و همه جا را روشن کرد. بچهها روي زمين دراز کشيدند. فرمانده که پيشاپيش آنها بود، به روبهرو خيره شد. يک ميدان بزرگ مين، مقابل آنها خودنمايي ميکرد. بيسمچي گردان گفت:
ـ حاجي اينجا که ميدون مينه!
ـ ميبينم!
مگه نگفتي معبر شناسايي شده؟
ـ بچههاي اطلاعات اسمي از ميدون مين نياوردن. به نظرم دشمن تازه، کار گذاشته!
نور منور آرام آرام به خاموشي گراييد. فرمانده به فکر فرو رفت.
بيسيمچي جوان گفت:
ـ حالا چکار کنيم حاجي؟ توي تله افتاديم!
فرمانده نيروهايش را جمع کرد.
ـ يه خبر بد! به مانع برخورديم. يه ميدون بزرگ مين! اصلاً فرصت نداریم. الآن وقت پاک سازی نیست.
ولولهای در جمع افتاد. یکی از نیروها گفت:
ـ حاجی! چند نفر داوطلب بشن، برن روی مین خط باز میشه!
بقیه حرفش را تأیید کردند:
ـ ما حاضریم.
ـ نه، اگر مین منفجر بشه، لو میریم. اینجا رو آتش بارون میکنن. صبر کنید شاید راهی وجود داشته باشد.
فرمانده این را گفت و به فکر فرو رفت.
* * *
از بچهها فاصله گرفت. کمی آن طرفتر نزدیک میدان مین به نماز ایستاد. نماز توسل به فاطمه زهرا نیروها از برنامه توسل او خبر داشتند. نماز که تمام شد، سر بر مهر گذاشت و شروع به گفتن ذکر کرد.
ـ یا فاطمة اغیثینی! یا فاطمة اغیثینی!
بقیه هم شروع به راز و نیاز کردند. هر کدام به گوشهای پناه بردند. اشک میریختند و دعا میکردند. کم کم متوجه فرمانده شدند. پروانهوار دورش حلقه زدند. او در سکوت بیابان ناله میکرد و فاطمه را صدا میزد. لحظاتی بعد گونهاش را روی خاک گذاشت آن قدر گریه کرد که تمام صورتش غرق گل شد. آن چنان مناجات میکرد که گویی حضور هیچ کس را احساس نمیکرد.
آهسته چیزهایی را زمزمه میکرد. ناگهان برای لحظاتی ساکت شد. همه محو او شده بودند. سر از سجده برداشت و گفت:
ـ بچهها! آماده حرکت باشید. بی بی راه را نشان داد! بی بی راه را نشان داد!
فرمانده حرکت کرد. همه به دنبالش راه افتادند. آنقدر محکم و با صلابت میدوید که گویی روز روشن است و جاده هموار. طولی نکشید که گردان از میدان مینها گذشت، بدون اینکه حتی یک نفر جراحتی بردارد.
منبع: فاطمه زهرا، عباس عزیزی، انتشارات صلاة، ص 364ـ 366، به نقل از چشمه در بستر، مسعود پور سید آقایی، انتشارت حضور.
فرهنگ کوثر(چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386 ساعت 12:7 عصر ) ديدگاههاي ديگران () |